نیستی...
نمی دانم گذر زمان مرا کجا می برد؟

شاید گیجم!

گیج ثانیه قرمز دیروز...

من از کجا آمده ام

از خدای تو؟

هنوز حیرانم

حیرت مرگ گنجشک های پشت در اتاق

یادت هست؟

گاهی دلم برا خدایی که نمی شناسم میگیرد!

خدایی که گل تو را از خاک نساخت!

شاید تو از گل نباشی

نه ! نیستی

تو بوی خاک نمی دهی

شاید گل من از توست

گلی از گرما

گاهی احساس بودن زجرم می دهد

احساس نداشتن تو

تو می دانی

که نبودنت چه عذاب سنگینی ست

سنگین تر از خفقان اینجا

سنگین تر از مردن روح ام

سنگین تر از سوختن تمام شمع دانی های

پیر مرد دکه دار

خواب خیابان مرا می خواند

بایدت بروم

باید پیدا کنم

تمام ذهن گنگم را

شاید بفهمم تو را

تویی که انگار روح ام را

با خود خودت گستراندی

وشدیم یه دونفره؟

یه دونفره سه تایی...ولی مدتی غریب

غریب از فردا

هر سه نفرمان انگار  با غرور

در اشتیاق همیم!     

مردی که شعرهایش هم تصویر ست

احمد رضا احمدی در سال 1319 در کرمان به دنيا آمد.
وي دوره آموزش‌های دبستانی را در كرمان گذراند و 7 سال بعد به همراه خانواده راهي تهران شد و در مدرسه دارالفنون تحصيل كرد. ذوق كودكي‌اش در بزرگسالي او را به شعر كشاند.
آشنايي عميق او با شعر و ادبيات كهن ايران و شعر نيما دستمايه‌اي شد تا حركتي كاملاً متفاوت را در شعر معاصر آغاز و پي‌ريزي كند.
وي نخستين مجموعه شعرش را با عنوان طرح در سال 1340 منتشر كرد كه توجه بسياري از شاعران و منتقدان دهه 40 را جلب كرد.
احومدي، پس از آن به يكي از شاعران تاثيرگذار معاصر بعد از نيما و شاملو در ميان شاعران پس از خود مبدل شد.
حضور فعال وي در عرصه شعر، ادبيات كودكان، دكلمه شعر و هنر سينما، از او چهره‌اي مؤثر در ادبيات و هنر معاصر ساخته است.
از احمد رضا احمدي بيش از 18 مجموعه شعر، 15 كتاب براي كودكان، دكلمه اشعار خودش در كاست يادگاري و اشعار حافظ، نيما، سهراب سپهري و شاعران معاصر منتشر شده است.
در سال 1378 سومین جایزه شعر خبرنگاران با مراسمی متفاوت و خصوصی در خانه احمدرضا احمدی برگزار شد.
همان سال كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان در مراسم بزرگداشت احمدرضا احمدي، تنديس مداد پرنده [تنديس مداد پرنده به احمدي اهدا شد] را به او اهدا كرد.
احمدي در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان سال‌ها فعاليت كرده و هم اکنون نیز در همان جا مشغول به كار است.
برخي از آثار احمدرضا احمدي:

    * طرح، ناشر: احمدرضا احمدي، 1340
    * روزنامه شیشه‌ای، طرفه، ۱۳۴۳
    * وقت خوب مصائب، زمان، ۱۳۴۷
    * من فقط سفیدی اسب را گریستم، مرکز، ۱۳۵۰
    * ما روی زمین هستیم، زمان، ۱۳۵۲
    * نثرهای یومیه، ناشر: احمدرضا احمدی، ۱۳۵۹
    * هزار پله به دریا مانده است، نشر نقره، ۱۳۶۴
    * قافیه در باد گم می‌شود، پاژنگ، ۱۳۶۹
    * لکه‌ای از عمر بر دیوار بود، نوید شیراز، ۱۳۷۲
    * ویرانه‌های دل را به باد می‌سپارم، نشر زلال، ۱۳۷۳
    * از نگاه تو زیر آسمان لاجوردی، سازمان همگام، ۱۳۷۶
    * عاشقی بود که صبحگاه دیر به مسافرخانه آمده بود، سالی، ۱۳۷۸
    * هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود، ماه‌ریز، ۱۳۷۹
    * یک منظومه‌ دیریاب در برف و باران یافت شد، ماه‌ريز، ۱۳۸۱
    * عزیز من، افکار، ۱۳۸۳
    * ساعت۱۰ صبح بود، چشمه، ۱۳۸۵
    * چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌شود، ثالث، ۱۳۸۶
    * روزی برای تو خواهم گفت، ثالث، ۱۳۸۷

تکرا ر یک کثافت...






دلم فریاد داره .........شاید

چیزی تو ذهنم وول می خوره.............نمی دونم چیه

می خوام سرمو ببرم زیر کاپشنم که بوی تو رو میده تا صبح فقط بغض کنم فقط بغض

فقط بغض

گریه نه؟ می ترسم از گریه کردن بی تو

شایدم بی تو گریه کردن دوست ندارم

شاید؟

حتما


چیزی نمونده دیگه دارم نزدیک میشم............

خدایا کمکم کن با همه بدی هام با همه لجن بوندم؟ دستمو بگیر


مادربزرگم میگفت تو بزرگی ولی نگفت من چرا کوچیکم چون تو بزرگی؟


شاید؟

خوب نگاه کن به من

 من همینجا هستم

شاید یک قدم تا تو

نمی دونم کجای نقطه مهربونی جا شدم

شایدم

از خودم که خسته می شم بغضت می یاد جلوی چشمام


پا کی مثل مریم مقدس

مقدسی رو از اشکات می شد فهمید

ولی من...............نمیدونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید

خیلی امروز احساس تنهایی کردم

دستم می لرزه

سرم محکم به میز می کوبم سرم گیج میره

حالت تهوع قطع نمیشه

نفسام بالا نمی یاد

دوباره چشمای مظلوم تو اومد جلوم

احساس میکنم می تونم نفس بکشم


حالم از خودم خرابه

باورم کن با همه خوبی و بدیم

نمی دونم

باید قدم بزنم شاید خوب بشم

شایدم نمی دونم

دستام همیشه به نشونه کمک درازه

چه دستای کشیده ای


نه؟

...

وباز صادق




تنها مرگ است که دروغ نمی گوید

حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می کند

ما بچه مرگ هستیم ومرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند.

در سن هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم...

گفتی هستی...







"گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود. وسط نیستی. گفتی: «هستم» نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم: «نیستی» باز گفتی: «هستم» بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه، نیستی. این جا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم، گر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم: «هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم.» گفتی «غلطی.» و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد. و من ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتان ام را نبوییده بودند


ته نوشت:بعد از سه وبلاگ نویسی دوباره اومدم ولی نمی دونم چرا...